<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508</atom:id><lastBuildDate>Sun, 07 Mar 2010 12:36:05 +0000</lastBuildDate><title>بهشت سرد</title><description>بهشت آنجاست که . . .</description><link>http://www.akrami.se/paradise/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (حمید)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>16</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-5473515420999792885</guid><pubDate>Sat, 02 Jan 2010 11:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T16:04:00.636+03:30</atom:updated><title>پُرتره</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;21 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز دوشنبه، بعد از کلاس، همراه با پیتر به عکاسی رفتیم. عکاس طرف قرارداد دانشگاه، مرد مسنی به‌نام آلن اولافسون (Allan Olofsson) بود که با حوصله هرچه تمامتر به سر و کله زدن با دانشجویانی از ملیتهای مختلف با عادات و روحیات متفاوت می‌پرداخت. وقتی می‌خواست عکس بگیره، به من گفت لبخند بزن؛ همیشه سعی کن چهره‌ات خندون باشه. و بعد یه عکس پرتره نیمچه خندون از من گرفت.&lt;br /&gt;از همه دانشجویان در همان ابتدای ورود، عکس پرتره گرفته شده‌بود و این عکسها تا پایان دوره تحصیل، به انحاء مختلف مورد استفاده قرار می‌گرفت. مثلاً در دفتر همه استادها، تصویر و نام و رشته تحصیلی تمام دانشجوها، به‌تفکیک گرایش تحصیلی شون روی تابلو نصب شده‌بود. این موضوع با توجه به حضور دانشجوها از کشورهای مختلف و شباهت برخی چهره‌ها به هم، شناسایی دانشجوها رو برای اساتید آسانتر می‌کرد.&lt;br /&gt;نمونه دیگه‌ای از کارایی این تصاویر، فهرستهای مصور مختلفی بود که از دانشجوها در اختیار همه بود و مثلاً به‌تفکیک گرایش تحصیلی، استقرار در خوابگاه یا بیرون خوابگاه، یا معیارهای دیگه مرتب شده‌بود. دانشجوها هم با استفاده از این فهرستهای مصور، به‌راحتی می‌تونستن همدیگه رو به چهره و اسم بشناسن. یا اگه کسی رو فقط به چهره می‌شناختن، اسمش رو پیدا کنن، ویا برعکس، از روی اسم کسی، با چهره‌اش آشنا بشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Portraits-728009.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" ps="true" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Portraits-728004.jpg" width="298" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;تصاویر استادها و کارکنان دانشگاه هم به‌همین ترتیب در اختیار دانشجویان بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از عکسبرداری نوبت به افتتاح حساب در بانک رسید. بانک نوردیا (&lt;a href="http://www.nordea.se/"&gt;NORDEA&lt;/a&gt;). پیتر من رو نزدک بانک پیاده کرد و من خودم به داخل بانک رفتم. نوردیا با بانکهای اون موقع ایران خیلی تفاوت داشت. و البته از خیلی نظرات، از جمله طرز برخورد کارکنان و کارایی سیستم و ... هنوز هم با بهترینهای ما خیلی فاصله داره. اولین چیزی که متفاوت بود، سیستم نوبت دهی بود که برای من تازگی داشت. هر نفر به‌محض ورود به بانک، یه شماره می‌گرفت و منتظر می‌موند تا نوبتش بشه. بعد سراغ کانتر مربوطه می‌رفت و کارش انجام می‌شد.&lt;br /&gt;خانمی که کار افتتاح حساب من رو انجام داد، علی‌رغم سن و جایگاه شغلی بالایی که داشت، خیلی خوشرو بود و با علاقه عجیبی کارش رو انجام می‌داد. کار من رو هم با سرعت و دقت انجام داد و بعد از چند دقیقه، کار بانکی من هم تموم شد. این‌بار با اتوبوس به خوابگاه برگشتم. اتوبوس‌های سبز مالمو ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-5473515420999792885?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2010/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-4384167761926740602</guid><pubDate>Sun, 13 Dec 2009 13:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T16:03:05.775+03:30</atom:updated><title>اولین روز حضور در دانشگاه</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;18 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز جمعه 7 فوریه 2003 (18 بهمن 1381) اولین روزی بود که به دانشگاه رفتم و اولین کسی که در آنجا ملاقات کردم، خانمی بود به‌نام لیندل لوندال (Lyndell Lundahl) که اصلیتش استرالیایی بود و با یه سوئدی ازدواج کرده‌بود. سمت او در دانشگاه، Student Services Officer یا به‌عبارتی «مسؤول خدمات دانشجویی» بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Lyndell-737247.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" ps="true" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Lyndell-737243.jpg" width="230" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیندل با چهره‌ای آکنده از محبت و جدیت، به‌من خوشامد گفت. لیندل ذاتاً همین طوری بود. هم مهربان و دوست داشتنی و هم کاملاً با دیسیپلین و جدی. دوستانی که زودتر رسیده‌بودن گفتن که همون روزهای اول گفته که ساعت 8 صبح یعنی دقیقاً 8؛ نه 5 دقیقه به 8 و نه 8 و یک دقیقه. این بهترین روشی بود که می‌شد اهمیت زمان و ضرورت بموقع انجام دادن هر کاری رو برای دانشجوها توصیف کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیندل به‌خاطر این‌که چند روزی دیرتر از بقیه به مالمو رسیده‌بودم، توضیحاتی را که قبلاً برای همه داده‌بود، برای من تکرار کرد. بعد هم گفت که دو سه روز آینده فرصت خوبیه تا با شهر مالمو آشنا بشم و از دوشنبه کلاسهام رو شروع کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اولین روز حضور در دانشگاه، یعنی دوشنبه باید به عکاسی می‌رفتم تا تصویر چهره‌ام در همان بدو ورود ثبت بشه. بعد هم نوبت بانک بود؛ باید یه حساب تو بانک نوردیا باز می‌کردم تا مبالغ مورد نظر از طرف دانشگاه به اون حساب ریخته بشه؛ چون دانشجویان بورسیه، هر ماه مبلغ مشخصی به‌عنوان شهریه دریافت می‌کردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-4384167761926740602?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/12/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-6144026476734405614</guid><pubDate>Wed, 09 Dec 2009 10:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T16:02:31.060+03:30</atom:updated><title>فروش لوازم دست دوم</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ تقریبی:&amp;nbsp;بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از عادتهای بسیار خوب سوئدی‌ها، فروش لوازم اضافی بود. برای این کار، روزهای خاصی در هفته، در مکانهای مشخصی مثل DrottningTorget بساط می‌کردن و لوازم و وسایل دست دوم خودشون رو به قیمت بسیار پایین می‌فروختن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/DrottningTorget-727571.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="300" ps="true" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/DrottningTorget-727550.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.panoramio.com/photo/11248828"&gt;تصویر از panoramio.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این رویه باعث می‌شد هم وسایلی که هنوز قابل استفاده هستن دور ریخته نشن و هم افرادی که بضاعت کافی ندارن بتونن با قیمت خیلی پایین، ملزومات مورد نیازشون رو خریداری کنن.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-6144026476734405614?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-4789719579731118152</guid><pubDate>Wed, 09 Dec 2009 08:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T16:01:16.761+03:30</atom:updated><title>بازار مولوان (Möllevångstorget)</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ تقریبی:&amp;nbsp;بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین روزهای حضورم در مالمو بود و تنها بودم. همسرم هنوز نیومده بود و من در حال کشف ویژگی های مالمو بودم.&lt;br /&gt;با دو تا از همکلاسی هایم رفتیم به بازاری که در فضای باز میدان مولوان قرار داشت. این بازار در منطقه Möllevångstorget قرار داره. یک فضای بزرگ سنگفرش که از ظهر تا صبح خالیه، اما که از صبح تا ظهر، فروشنده‌هایی که بیشترشون عرب بودند، میزهای مخصوص فروش میوه رو در قسمتهای مشخصی از این فضا قرار می‌دادند و به فروش میوه و گل و ... مشغول می‌شدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Mollevangstorget-760562.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" ps="true" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Mollevangstorget-760554.JPG" width="266" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/7/7f/Arbetets_%C3%A4ra,_M%C3%B6llev%C3%A5ngstorget.jpg"&gt;تصویر از wikimedia.org&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اصولاً قیمت میوه در این بازار، نسبت به مغازه‌ها و سوپرمارکت ها به‌مراتب پایین‌تر بود و از نظر کیفیت هم واقعاً عالی بود. اصلاً نمی‌دونم چطور بود که میوه‌های مالمو خراب نمی‌شدن و ماندگاری خیلی زیادی داشتن. این بازار بعدها دائم مورد مراجعه ما قرار گرفت و محل اصلی خرید میوه برای ما بود.&lt;br /&gt;دو سه تا مغازه هم بودن که بهشون می‌گفتیم مغازه عربها. تو این مغازه‌ها همه چیز پیدا می‌شد. .اقعاً هر چیزی که می‌خواستی؛ از سوسیس و کالباس حلال گرفته تا پنیر سفید صبحانه (از اون آلمانیا که قبلاً تو ایران هم فراوون بود)، کلوچه نوشین، زردچوبه، مربای شقاقل، تمبر هندی، آبلیمو و رب یک و یک، سس مهرام و ... .&lt;br /&gt;یه نانوایی بربری (البته ماشینی) هم همون نزدیکیها بود که اون موقع هر بربری رو دونه‌ای 12 کرون می‌فروخت (با کرون اون موقع، می شد حدود 1400 تومان.)&lt;br /&gt;یک رستوران ایرانی هم به‌نام نوروز کمی پایین‌تر از این میدون بود که می‌شد هر از چندگاهی خورش قیمه‌ای، کباب کوبیده‌ای، چیزی رو واقعاً با طعم ایرانی به بدن زد.&lt;br /&gt;خلاصه این میدون برای خودش کلی مایه سرگرمی و محل مراجعه بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-4789719579731118152?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/12/mollevangstorget.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-4627213734028620079</guid><pubDate>Tue, 13 Oct 2009 09:43:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:50:07.178+03:30</atom:updated><title>سوئدی های سرد و بی احساس!</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;18 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;اولین بار که در خیابان های مالمو قدم می زدم، یک نکته توجهم را خیلی زیاد جلب کرد. اون هم طرز برخورد مردم با همدیگه بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;تفاوت رفتار مردم مالمو با ایرانیها به حدی زیاد بود که در مقایسه با ما، اونها اصلاً همدیگه رو نگاه نمی کردن.&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;این طرز برخورد با اوصافی که از سوئدی ها شنیده بودم، همخوانی داشت: «&lt;span style="color: blue;"&gt;مردم سوئد خیلی سرد و بی روح هستن! اصلاً احساس ندارن!&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;اما حتماً شما هم باور دارید که برای درک هر چیزی باید به واقعیت و اصل موضوع پی برد؛ نه این که فقط به جنبه های ظاهری پرداخت و فوری قضاوت کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Swedes-743589.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img $r="true" border="0" height="420" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Swedes-743583.jpg" width="371" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;در این مورد خاص، واقعیت ماجرا این بود که مردم از حقی به نام حریم شخصی برخوردارند و&amp;nbsp;این حریم در سوئد برای همه و در همه جا محترم شمرده می شه. بنابراین خیره شدن یا نگاه های پی در پی به دیگران یکی از مصداق های بارز نقض حریم شخصیه؛ چرا که می&amp;nbsp;تونه آرامش افراد رو به هم بزنه و حس بدی بهشون بده.&lt;/div&gt;شاید به همین دلیل، رفتارهایی مثل بوسیدن و در آغوش گرفتن همدیگه توسط زوجهای جوان، در اماکن عمومی سوئد دیده می شد، بدون این که توجه خاصی رو به خودش جلب کنه و در عین حال، بدون این که اون زوج احساس ناراحتی کنن یا آرامششون به هم بخوره.&lt;br /&gt;در واقع، اماکن عمومی مالمو، یه جورایی خصوصی هم بودن. همین وضعیت باعث می شد که اقوام دیگه هم در مالمو به راحتی و با تا حد زیادی با روش خودشون زندگی کنن، بدون این که مجبور باشن نگاه های سنگین مردمی رو که عقاید متفاوتی دارن تحمل کنن. به همین دلیل بود که عربها و مسلمون های زیادی با پوشش اسلامی در مالمو به راحتی زندگی می کردن. به همین دلیل بود که ... .&lt;br /&gt;همین طور که در کوچه های مالمو قدم می زدم، با خودم فکر می کردم خیلی از ما ایرانیها نقاط قوت دیگران رو یه جوری نقطه ضعف جلوه می دیم و همیشه سعی می کنیم خودمون رو برتر و بهتر نشون بدم. البته می دونم این هم خوب نیست که خارجی ها رو کاملاً برتر و بدون نقص جلوه بدیم. مردم سوئد هم مثل مردم همه جای دنیا نقاط ضعفی دارن، اما این واقعیت اینه که کرامتهای اخلاقی و نقاط قوت اونها به قدری زیاده که واقعاً می شه روش صحیح زندگی رو از اونها یاد گرفت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-4627213734028620079?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/10/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-5609676652026294550</guid><pubDate>Mon, 12 Oct 2009 06:52:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:51:37.836+03:30</atom:updated><title>شوفاژ خاموش!</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;17 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اتاق خودم در خوابگاه کمی احساس سرما می‌کردم. بخصوص بعد از این که به شیوه همین‌جا به یک عدد تی شرت و شلوار راحتی (مامان‌دوز نه ها، چینی‌دوز!) ملبس شدم. برای همین سراغ شوفاژ رفتم تا ببینم روشنه یا نه و کمی هم زیادش کنم. اما دیدم با این که درجه‌اش روی زیاده، خاموشه و با چرخاندن درجه هم تغییری نمی‌کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/warmer-797178.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img $r="true" border="0" height="136" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/warmer-797175.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="border-bottom: medium none; border-left: medium none; border-right: medium none; border-top: medium none;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;به‌همین دلیل رفتم و فؤاد رو که مسؤول رسیدگی به امور خوابگاه بود پیدا کردم. فؤاد یه مرد میانسال قد بلند بود که اصلیت عراقی داشت، اما عمده زندگیش رو در اروپا زندگی کرده بود و غیر از انگلیسی و سوئدی، به زبان اسپانیایی هم صحبت می‌کرد. به فؤاد گفتم شوفاژ اتاق من خرابه و آمد داخل اتاق و دستی به شوفاژ زد. گفتم ببین سرده! خرابه دیگه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون این که چیزی بگه، پنجره رو باز کرد و گفت دستت رو بگذار اینجا. دستم رو روی لبه بیرونی پنجره گذاشتم و یخ کردم. گفت: این سرده نه شوفاژ! منظورش این بود که شوفاژ خراب نیست و داره کار می‌کنه. و البته درست هم می‌گفت. شوفاژ در مقایسه با لبه بیرونی پنجره ولرم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدها متوجه شدم که سوئدی ها اعتقاد دارند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: purple;"&gt;&lt;strong&gt;«چیزی به نام هوای بد وجود ندارد، بلکه گاهی لباس نامناسب داریم و احساس سرما می‌کنیم.»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی در فصل سرد، لازم است حتی در داخل خانه لباس گرمتری بپوشیم. و این بر خلاف تصور و روش همیشگی ما (حداقل من واطرافیانم) بود که عادت داریم همیشه در داخل منزل با لباس تابستانی بگردیم و هوای داخل اتاقها به‌حدی گرم باشد که گاهی مجبور باشیم پنجره را هم کمی باز کنیم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://akrami.se/paradise/uploaded_images/HSH-Room-10-750212.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img $r="true" border="0" height="420" src="http://akrami.se/paradise/uploaded_images/HSH-Room-10-750212.jpg" width="266" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;فؤاد رفت و من ماندم و محیط سردی که باید باهاش کنار می اومدم. برای همین هم رفتم سراغ چمدون و یه بلوز گرم در آوردم و پوشیدم.&amp;nbsp; شاید این اولین موردی بود که سیستم زندگی در سوئد من رو مجبور به انطباق با خودش می کرد.&amp;nbsp;چیزی که بعدها نمونه های&amp;nbsp;زیادی از اون برام پیش اومد و من البته اکثر اونها رو با اشتیاق می پذیرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-5609676652026294550?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/10/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-1839294151265525498</guid><pubDate>Sat, 03 Oct 2009 06:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:44:19.825+03:30</atom:updated><title>خوابگاه هنریک اسمیت</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;17 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خوابگاه دانشگاه بین المللی دریانوردی رسیدیم. ساختمانی که به اسم Henrik Smith Hostel شناخته می‌شود و مثل بقیه ساختمانهای مالمو، ظاهری سنتی و قدیمی داشت. ساختمانی با آجرهای قرمز، سقف هشتی و پنجره‌ها و در و پیکر نسبتاً قدیمی.&lt;br /&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/hostel-2-747378.jpg" style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center;" /&gt; بعداً فهمیدم که ساختمان خوابگاه حداقل 50 ساله بود، اما تفاوت در اینه که در سوئد فرهنگ نگهداری ساختمان خیلی بالاتر از ایرانه. در نتیجه به‌جای این‌که عمر مفید ساختمانها 20 یا حداکثر 30 سال باشه، با تعمیر و نگهداری خوب و اساسی، به‌راحتی به 100 سال هم می‌رسه و همچنان قابل استفاده است.&lt;img alt="" border="0" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/hostel-3-702559.jpg" style="display: block; height: 240px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 320px;" /&gt; البته خوابگاه یک بخش جدید هم داشت که تازه ساخته شده‌بود، اما من قرار بود در قسمت قدیمی مستقر بشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/room-3-703422.jpg" style="display: block; height: 240px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 320px;" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرکدام از اتاقهای قسمت قدیمی یک سوئیت کامل بود که یک مینی‌آشپزخانه هم کنارش داشت، اما بخش جدید فقط اتاق بود و آشپزی رو باید در یک آشپزخانه مشترک که در هر طبقه یکی بود، انجام می‌دادی. &lt;br /&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/room-2-775706.jpg" style="display: block; height: 285px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 320px;" /&gt; وارد خوابگاه که شدم، پیتر من رو به خانمی به‌اسم خانم براون معرفی کرد؛ خانمی از کشور هندوراس که هم مدیریت داخلی خوابگاه بر عهده‌اش بود و هم در خوابگاه زندگی می‌کرد. کمی بعد فهمیدم که او همسر آقای براون، مسؤول امور آموزشی دانشگاه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Brown-726470.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Brown-726468.jpg" style="display: block; height: 403px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 246px;" /&gt;&lt;/a&gt; خانم براون با این‌که سن و سالی ازش گذشته بود، خیلی چابک، جدی و در عین حال مهربان بود. او به من خوشامد گفت و بعد هم اتاق من رو بهم نشون داد. اتاق 605 در طبقه ششم ساختمان. اما خودش سوار آسانسور نشد و از پله‌ها بالا اومد. او کلاً با آسانسور مشکل داشت و ترجیح می‌داد از راه پله استفاده کند.&lt;br /&gt;وقتی چمدان‌هایم را داخل اتاق گذاشتم و خانم براون هم از من خداحافظی کرد، تنها شدم و شروع کردم به اکتشاف اتاق و امکانات آن.&lt;br /&gt;کامپیوتر متصل به اینترنت پرسرعت مهمترین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد و با استفاده از اون یه تماس با تهران گرفتم و گفتم که رسیده ام. بعد هم شروع کردم به خواندن راهنمایی های موجود در پوشه ام؛ از قبیل آدرس مراکز خرید و ... .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-1839294151265525498?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/10/henrik-smith-hostel.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-5919790732017427815</guid><pubDate>Sun, 31 May 2009 04:38:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:43:19.229+03:30</atom:updated><title>یه علامت منفی بزرگ</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;17 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیتر (Peter WETTERLUND) یکی از کارکنان دانشگاهه که حکم آچار فرانسه داره. خیلی از کارهای هماهنگی، ایاب و ذهاب، انتشارات و … رو با همکاری یکی دیگه از کارکنان دانشگاه به اسم یوران (Göran PERSSON) انجام می‌ده و چقدر هم عالی. این دو نفر همیشه با هم هماهنگ بودند.&lt;br /&gt;وقتی از فرودگاه بیرون رفتیم، سوز سرد هوای اسکاندیناوی برای اولین بار به صورتم خورد. من ذاتاً این طوریم که سرما رو بیشتر از گرما می‌تونم تحمل کنم. شاید برای همین اون سرما برام خیلی آزار دهنده نبود. سوار ماشین شدیم و به طرف مالمو راه افتادیم.&lt;br /&gt;همینطور که روی پل اوره ساند حرکت می‌کردیم، پیتر کلی برام تعریف کرد از شرایط اونجا، از پل، از دانشجوهای قبلی و احساساتی که داشتن، و مهمتر از همه گفت: الان که داری میای فکر می‌کنی خیلی زمان داری، اما تا چشم به‌هم بزنی می‌بینی تموم شده و باید برگردی کشورت. از زمانت باید به‌بهترین شکل استفاده کنی. و من خیلی زود فهمیدم که این تجربه خیلی واقعیه.&lt;br /&gt;مرز بین سوئد و دانمارک، یه جایی بینابین پل بود. وقتی از اون نقطه رد شدیم، گفت «به سوئد خوش آمدی» بالاخره از پل گذشتیم و وارد سرزمین سوئد و شهر مالمو شدیم. اما با دیدن در و دیوار شهر و حال و هوای کلی حاکم بر اون، به‌شدت از اومدن به سوئد پشیمون شدم. تو افکار خودم اینجا رو (و تقریباً تمام شهرهای اروپا رو) یه شهر پیشرفته و مدرن می‌دیدم با ساختمونهای شیک و امروزی. شاید خیلی مدرن‌تر از اون چیزی که تو خیابونهای شمالی تهران بیشتر می‌بینیم. اما واقعیت مالمو چیز دیگه‌ای بود. اینجا بیشتر شبیه دهات یا نهایتاً یه شهرستان کوچیک بود. البته من می‌دونستم که مالمو از نظر بزرگی و جمعیت سومین شهر بزرگ سوئده و احتمالاً متفاوت از پایتخت، یعنی استکهلم، اما تو ذهنم دیگه اینقدر افتضاح تصورش نکرده‌بودم.&lt;br /&gt;دیوارها قدیمی و آجری، خیابونها باریک، رنگ و نوع عجیب و متفاوت لباسهای مردم، دوچرخه‌سواری فراوون، کلی پیرمرد و پیر زن … وای! اینا همه عین در و دهات خودمونه که. این چه اروپاییه؟ حالم به‌هم خورد. کاش اصلاً قبول نشده‌بودم. با این همه درد سر خونه و زندگی رو جمع کردیم و اومدیم؛ تازه بعدش هم که تعهد دادیم سه برابر مدت تحصیلات بریم بنادر جنوبی. آخه چه کاریه؟ اصلاً ارزشش رو داشت؟ زبون رسمی هم که سوئدیه. البته پیتر می‌گفت مردم سوئد بیشترشون انگلیسی رو خوب حرف می‌زنن، غیر از پیرمردها و پیرزنهایی که سنشون خیلی بالا باشه.&lt;br /&gt;اما به‌هرحال حتماً نمی‌شه با این مردم درست ارتباط برقرار کرد. دانشگاه هم که حتماً خیلی سخته. اصلاً این رشته رو هم که من علاقه‌ای بهش ندارم. آخه این چه کاریه؟ این چه پیشرفتیه؟ این چه تقدیری بود تو زندگیم؟&lt;br /&gt;خلاصه یه لحظه افکارم کاملاً منفی شد. اصلاً شدم عین یه علامت منفی بزرگ. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-5919790732017427815?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/05/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-6148231172740135775</guid><pubDate>Sun, 17 May 2009 07:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:42:11.849+03:30</atom:updated><title>آمستردام، کپنهاگ، ... مالمو</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;17 بهمن&amp;nbsp;1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارد فرودگاه شیپول شدم (Amsterdam Airport Schiphol)، در حالی که این اولین تجربه حضورم در اروپا بود. باید چند ساعتی تو فرودگاه منتظر می موندم تا زمان پرواز آمستردام به کپنهاگ برسه. چون پرواز دو طرفه بود، بارها رو هم نباید می گرفتم و خودشون بارها رو به هواپیمای دوم منتقل می کردن. بنابراین شروع کردم به گشت زدن در داخل فرودگاه. فرودگاه قشنگ و بزرگ و پرترافیکی بود. مدتی رو صرف تماشای باند فرودگاه و هواپیماهایی کردم که هر چند ثانیه (فکر می کنم هر 40 ثانیه یکی) روی باند فرودگاه می شستن. در عین حال به آدمها هم توجه داشتم. البته آدمها تفاوتهایی با مردم ما داشتند، اما جو خیلی صمیمانه تر از اون چیزی بود که انتظار داشتم. در واقع مردم بیشتر سرشون به کار خودشون بود و کسی به کار کسی کار نداشت.&lt;br /&gt;ظهر شده بود و من دنبال یه جایی بودم که نماز بخونم. در کمال تعجب روی تابلوها دیدم که در این فرودگاه اتاق نماز (Prayer Room) هم هست. برام جالب بود که در یک فرودگاه اروپایی فکر نماز مسلمون ها رو هم کرده باشن و براشون احترام قائل باشن.&lt;br /&gt;وقتی هواپیما در کپنهاگ به زمین نشست، من به رویای زیبام نزدیک شدم. انگار از گذشته هم تقدیر این بود که من یه جوری با سوئد مرتبط بشم. یه نمونه اش این:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم میاد وقتی دنبال مدرک سربازیم بودم، یه روز بهم گفته بودن ساعت 7 صبح بیا. از 7 تا 11 و نیم منتظر بودیم تا مسؤولش بیاد و کار رو شروع کنه. وقتی نوبت من شد، اعتراض کردم و گفتم اگه قرار بود 11 و نیم شروع بشه چرا گفتین 7 صبح بیاین؟ در جواب بهم گفتن برو بابا مگه اینجا سوئده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از گذر از مراحل کنترل پاسپورت و … به سالن تحویل بار رسیدم. اما یکی از بستههای من نبود. هرچی منتظر شدم نبود که نبود. یه نفر از دانشگاه که اسمش پیتر بود اومده بود دنبال من و در سالن بیرون منتظرم بود. نگران این هم بودم که نکنه بره و من تنها بمونم و مجبور بشم تا مالمو تنهایی برم. بالاخره به مسؤولان فرودگاه گفتم. گفتن گاهی پیش میاد، ممکنه به خاطر وزن هواپیما بعضی از بارها رو با پرواز بعدی بیارن و …. بالاخره هم از من خواستن که آدرسم رو همراه مشخصات بسته بنویسم و شکل رو هم از روی انواع موجود علامت بزنم تا خودشون بفرستن.&lt;br /&gt;وقتی با بسته های موجودم رفتم بیرون، پیتر منتظرم بود. فکر می کنم یک ساعت و نیم بیشتر از حد معمول منتظر بود، اما خم به ابرو نیاورد. فقط گفت داشتم فکر می کردم شاید نیومده باشی. بعد هم به طرف ماشین وَن دانشگاه رفتیم. با افتادگی تمام به من کمک کرد تا وسایلم رو توی ماشین بگذارم و بعد سوار شدیم. به محض این که سوار شدم، یه پوشه بهم داد که داخلش خیلی چیزها بود: پیام خوشامد رئیس دانشگاه، نقشه شهر مالمو، کارت تردد با اتوبوس، کلید اتاق خوابگاه، راهنما و کارت عضویت کتابخانه دانشگاه، راهنمای خرید از فروشگاههای مالمو، و هزار قلم اطلاعاتی دیگه.&lt;br /&gt;کپنهاگ البته پایتخت دانمارکه. این رو می دونم. داستان اینه که از سال 2001 تونلی به طول 8 کیلومتر زیر دریا و در امتدادش پلی به طول 8 کیلومتر روی دریا بین دانمارک و سوئد در جنوب سوئد ساخته شد که شهر مالمو رو به کپنهاگ وصل می کنه. این پل دو طبقه است و در یک طبقه اش قطار و در طبقه دیگرش ماشینها حرکت می کنند. بهش می گن پل اوره ساند (Oresund). قبل از اون بین این دو کشور با کشتی تردد می کردن، اما الان مسافت بین این دو شهر رو می شه در مدت زمان حدود 20 دقیقه طی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Oresund-Bridge-728680.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" src="http://www.akrami.se/paradise/uploaded_images/Oresund-Bridge-728664.jpg" style="display: block; height: 320px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 218px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oresund_Bridge"&gt;&amp;nbsp;تصویر از wikipedia.org&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;با وجود این پل، برای رفتن به جنوب سوئد راحتتر و ارزونتره که به کپنهاگ بریم تا به استکهلم؛ چرا که از استکهلم تا مالمو با سریعترین قطار، 4 ساعت راهه. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-6148231172740135775?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/05/amsterdam-airport-schiphol.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-4607546005330793079</guid><pubDate>Sat, 09 May 2009 10:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:40:55.775+03:30</atom:updated><title>طعم غذای هواپیمایی KLM</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ:&amp;nbsp;17 بهمن 1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فرودگاه همسرم خیلی بی قرار بود. مادرم هم بسیار غمگین بود و بقیه هم کم و بیش همین طوری بودند. دوری و جدایی البته برای همه ما سخت بود، اما تفاوت در این بود که من در گوشه ذهنم کنجکاوی و اشتیاق رسیدن به مقصد را هم داشتم و همین به من کمک می کرد تا راحتتر از سایرین جدا شوم.&lt;br /&gt;بارها رو تحویل دادم و به طرف سالن پرواز رفتم. بعد از مدتی انتظار و کنترل پاسپورت و …، زمان سوار شدن به هواپیما رسید. خیلی زود هواپیما از زمین بلند شد و به طرف شمال غربی رهسپار مقصد اولیه شد.&lt;br /&gt;این اولین بار بود که من با یک پرواز خارجی (غیر از ایران ایر) پرواز می کردم. به همین جهت رفتار مهماندارها و نوع برخورد اونها با مسافران برایم جالب بود. وقت پذیرایی که رسید، مردی جا افتاده و با ظاهری بسیار متشخص کنار صندلی من اومد و پرسید غذا چی میل دارم و نوشیدنی چطور. به نظرم اینطوری اومد که علی رغم این که خیلی با علاقه و اشتیاق کار می کنه، این کار براش کلاس پایینه و شاید به اجبار داره مهمانداری می کنه. در واقع تیپ و رفتارش برام کمی عجیب بود و با تصورم از یک مهماندار هواپیما سازگاری نداشت.&lt;br /&gt;برا همین بهش گفتم مثل این که کارت رو خیلی دوست داری! گفت البته که دوست دارم. گفتم تازه شروع کردی؟ خسته نیستی؟ گفت تازه شروع نکردم؛ چندین ساله که این کارمه و خیلی هم دوستش دارم. البته الان 20 ساعته که نخوابیدم، اما چون عاشق کارم هستم و ضمناً دارم می رم پیش خانواده ام، خیلی هم خوشحالم.&lt;br /&gt;باید بگم این اولین بار بود که یک نفر رو می دیدم که درباره شغل و زندگیش نِک و نال نمی کرد! و در عین خستگی داشت کارش رو با علاقه و وظیفه شناسی انجام می داد. مزه اون وعده غذایی در هواپیما برای من با طعم خوش احترام به مسافر (مشتری) و وظیفه شناسی مهماندار در قبال اون، کامل شد و هیچ وقت از یادم نرفت.&lt;br /&gt;یه دوست قدیمی دارم که زمان دانشگاه می گفت حتی اگه بشه از شیطون هم چیز خوبی یاد گرفت، باید یاد گرفت. من هم فکر می کنم این ایده جالبیه و می تونه برای آدما مفید باشه. حالا شیطون که جای خود، از یه آدم شریف که داشت کار مهمانداری می کرد که حتماً می شد وجدان و انضباط کاری رو یاد گرفت. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-4607546005330793079?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/05/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-2488149056530445496</guid><pubDate>Sat, 02 May 2009 04:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:36:05.247+03:30</atom:updated><title>اعزام با گروه</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ تقریبی:&amp;nbsp;دی و بهمن 1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دانشگاه جهانی دریانوردی، سه ماه اول مخصوص آموزش زبان به نام ESSP است. بر اساس قواعد، من نیازی به گذراندن دوره زبان نداشتم و لذا باید سه ماه دیرتر و در اواسط اردیبهشت ماه به سوئد می رفتم. یعنی همه 10 نفر اعزامی سازمان می رفتند و من می ماندم تا سه ماه بعد. اما در اون شرایط هیچ تضمینی نبود که بعد از سه ماه همه چیز به هم نخوره. شرایط مماکت ما رو که می بینید؛ هر لحظه ممکنه هر اتفاقی بیفته. البته یه توجیه دیگه برای زودتر رفتنم این بود که می خواستم از مباحث دریایی که در دوره ESSP مطرح می شد استفاده کنم و با این موضوعات بیشتر آشنا بشم.&lt;br /&gt;بنابراین همه تلاشم رو کردم تا در همون مرحله اول به سوئد اعزام بشم. نتیجه هم داد و با حمایت آقای پارسیان (مدیرکل وقت انفورماتیک سازمان) و تأیید مدیرعامل سازمان، من هم به ده نفر دیگه ملحق شدم، اما مقدمات سفر و بلیتم و … چند روز دیرتر فراهم شد.&lt;br /&gt;بالاخره بعد از راست و ریست کردن کارهام (تحویل کارهای جاری سازمانی، تسویه آپارتمان اجارهای مون، انجام مقدمات گرفتن ویزا و سفر خانمم که قرار بود چند هفته بعد به من ملحق بشه و …) وقت سفر رسید. یعنی باید باور می کردم؟&lt;br /&gt;بله من داشتم می رفتم سوئد. سفرهای خارجی قبلی من امارات و تایلند بود و از اونجا که شرایط جامعه تایلند و تفاوتهای اون با کشورمون تأثیر زیادی روی من گذاشته بود، دائم فکر می کردم که جامعه اروپا چه جوریه؟ بهتره یا بدتر؟ اونجا راحتتر می شه زندگی کرد یا قراره تبعیض نژادی اذیتم کنه؟&lt;br /&gt;خیلیها می گفتند اروپاست و تبعیض نژادی. از خارجی ها و مو مشکی ها خوششون نمیاد. به هرحال با خودشون فرق می کنی و همین اذیتت می کنه.&lt;br /&gt;همه اینها یه علامت سؤال بزرگ تو سرم ساخته بود و به همین نوعی نگرانی رو هم با خودم می بردم.&lt;br /&gt;سرانجام روز سفر رسید. من باید با پرواز KLM ساعت 2 و 50 دقیقه بامداد پنجشنبه 17 بهمن 1381(6 فوریه 2003 مبلادی) از طریق آمستردام به کپنهاگ می رفتم و بعد به مالمو در جنوب سوئد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-2488149056530445496?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-4757379748432410258</guid><pubDate>Sat, 25 Apr 2009 11:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:33:32.091+03:30</atom:updated><title>آزمون دوم - IELTS و . . .</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;&lt;strong&gt;تاریخ تقریبی: آذر 1381&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر اساس نمرات آزمون مرحله اول، نفرات منتخب به اندازه دو برابر ظرفیت اعلام شدند و قرار شد این نفرات در یک دوره فشرده آیلتس (IELTS) شرکت کنند تا اونهایی که حداقل نمره رو میارن انتخاب بشن. دانشگاه جهانی دریانوردی حداقل نمره 4.5 (از حداکثر ممکن؛ یعنی 9) رو تعیین کرده بود و هرکس نمره اش کمتر می شد، نمی تونست اعزام بشه.&lt;br /&gt;یادم میاد که اون موقع ماه رمضان بود و من بسیار گرفتار بودم. از یه طرف خودم در مؤسسه زبان سرا تدریس می کردم و از طرفی به کلاسهای فشرده آیلتس در مؤسسه کیس ایر می رفتم. تو سازمان هم که گرفتاریهای خاص خودم رو داشتم. بالاخره با هر مشقتی که بود دوره آمادگی آیلتس تمام شد و موعد شرکت در آزمون رسمی آیلتس در دانشگاه علم و صنعیت رسید.&lt;br /&gt;اون روز رو خوب یادمه. چنان بارونی میومد که به عمرم ندیده بودم. همین طور که داشتم با ماشین گلفم (مدل 1972) به طرف دانشگاه می رفتم، وسط چهارراه خاور ماشین خاموش شد. هرچی استارت می زدم فایده ای نداشت. چراغ هم قرمز شد و ... ب.ق ماشینها و ... رعد و برق و ... . در ماشین رو باز کردم که برم بیرون و بالاخره یه کاری بکنم. اما چنان سیلی جاری بود که اگه پام رو می گذاشتنم کاملاً خیس می شدم. زمان هم داشت می گذشت و امتحان عن قریب بود که شروع بشه.&lt;br /&gt;دل رو زدم به دریا (یعنی پام رو زدم به سیلاب) و رفتم بیرون ماشین. دیگه مجالی برای فکر کردن به خیسی پا و لباس و و ... نبود. اما ماشین روشن نشد که نشد. بالاخره با هر بدبختی که بود ماشین رو هُل دادم تا از وسط چهارراه بره بیرون و با زور بازوهام یه جوری کنار خیابون پارکش کردم؛ چه پارک کردنی!&lt;br /&gt;در رو قفل کردم و بقیه راه رو پیاده رفتم. پاهام تا زانو خیس خیس شده بود و تنها چیزی که حس می کردم، سرما و نگرانی از دیر شدن و نرسیدن به امتحان بود. اما تقریباً بموقع رسیدم. امتحان بد نبود، اما با توجه به شرایط خاصی که پیدا کرده بودم، واقعاً تمرکز کافی نداشتم.&lt;br /&gt;مدتی بعد نتیجه آزمون اعلام شد.&lt;br /&gt;باز هم بالاترین نمره مال خودم بود؛ یعنی هفت. این نمره به خودی خود برای من یه موفقیت بود؛ چرا که هیچ کس، حتی خودم هم فکرش رو نمی کردم که زبانم در این حد باشه و نمره 7 رو در آیلتس آکادمیک بیارم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #cc33cc;"&gt;- - FlashBack - -&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;یادم میاد اولین بار که به زبان انگلیسی واقعاً احساس نیاز کردم، سال اول دانشگاه بود. اون موقع یه کتاب برنامه نویسی پاسکال بود که توسط یکی دو نفر ترجمه شده بود، اما ترجمه ها چنان افتضاح بودن که من مجبور شدم کتاب اصل رو بخرم. با این که اون موقع انگلیسیم چندان خوب نبود، باز هم موضوعات رو از کتابهای ترجمه شده بهتر می فهمیدم. اونجا بود که به این نتیجه قطعی رسیدم که باید زبانم رو تقویت کنم. همون موقع تصمیم گرفتم یه برنامه اصولی برای یادگیری زبان در پیش بگیرم و خوشبختانه افق دیدم کوتاه مدت نبود. یک هدف میان مدت تا درازمدت برای خودم گذاشتم و از ترم 2 کانون زبان ایران شروع کردم.&lt;br /&gt;حدود سه سال زبان خوندم و بالاخره به سطحی رسیدم که خودم احساس رضایت کردم. دیگه می تونستم به زبان انگلیسی ارتباط برقرار کنم و بارها در موقعیتهای مختلفی از این توانایی به بهترین شکل استفاده کردم.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc33cc;"&gt;- - FlashForward - -&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;سرانجام بعد از همه این کش و قوس ها، 11 نفر خوشبخت اعزامی به سوئد شناخته شدن و موضوع بهشون ابلاغ شد؛ البته فقط 10 روز مونده به اعزام! و این یکی از اشکال های اساسی بود؛ چرا که 15 - 20 نفر اول فهرست، مدت زیادی در برزخ رفتن و نرفتن بودند و بعد از تعیین اسامی هم زمان بسیار کمی برای جمع و جور کردن زندگی، بستن بار سفر و هزار و یک کار ضروری دیگه داشتند. بالاخره شوخی که نبود؛ نزدیک به دو سال باید خارج از کشور زندگی می کردند. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-4757379748432410258?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/04/ielts.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-7211893888253985128</guid><pubDate>Sat, 25 Apr 2009 10:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:30:12.030+03:30</atom:updated><title>نتیجه آزمون و . . .</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ تقریبی: آبان 1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرانجام بعد از چند روز انتظار، نتایج هر دو آزمون مشخص شد. البته تلاش بر این بود که اسامی قبل از تصمیم گیری نهایی در هیأت عامل منتشر نشه، اما هر وقت از این تلاشها در سازمان می شه، معمولاً اطلاعات مورد نظر سریعتر از معمول در اختیار همه قرار می گیره.&lt;br /&gt;نتیجه اولیه برای من بسیار خوشایند بود؛ چراکه در عین ناباوری، موفق شده بودم در مجموع دو آزمون رتبه اول رو به دست بیارم. البته نتیجه آزمون تخصصی ام چندان درخشان نبود، اما نمره ام در آزمون زبان چنان اختلاف خیره کننده ای با نفرات بعدی داشت که من رو با اقتدار تمام در ابتدای فهرست تثبیت کرد.&lt;br /&gt;و همون طور که آقای شریفی گفته بود، فهرست تغییرات زیادی کرد، اما من به عنوان نفر اول در جای خودم باقی موندم. ای بسا اگه دوم هم شده بودم، به دلایلی مثل بی ارتباط بودن رشته تحصیلی کارشناسی ام با امور دریایی یا ... خط می خوردم. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-7211893888253985128?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/04/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-79329353612824945</guid><pubDate>Tue, 21 Apr 2009 09:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-03-07T15:23:09.599+03:30</atom:updated><title>چطور شد که رفتنی شدم؟</title><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div align="right" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;تاریخ تقریبی:&amp;nbsp;&amp;nbsp; شهریور1381&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولاً در مملکت ما و بخصوص در سازمانهای دولتی، اعزام افراد به خارج قواعد خاصی دارد. معمولاً افرادی به دوره های آموزشی خارج کشور (آن هم طولانی مدت) اعزام می شوند که سوابق مدیریتی خاص داشته باشند، ارتباطات ویژه داشته باشند یا ... بالاخره یک چیز خاصی باید داشت - که من هیچ کدوم رو نداشتم. البته یه چیز به جای همه اونها داشتم و اون امید بود.&lt;br /&gt;تفاوت دیگه این اعزام با قبلی هاش این بود که این بار قرار بود افراد عادی تر هم اعزام بشن. دلیلش هم این بود که مدیرعامل سازمان، آقای دنیامالی عزمش رو جزم کرده بود که عده زیادی از کارکنان سازمان دانش آموخته خارج باشن و برای این کار مجوز وزیر وقت، آقای خرم رو هم گرفته بود.&lt;br /&gt;خوب من تازه فوق لیسانس ارتباطاتم رو گرفته بودم. سوابق قبلی ام هم هیچ ربطی به امور دریایی نداشت. با این حال بنا به مشورت خیلی از دوستان و همکاران، تصمیم گرفتم از این فرصت ویژه (حداقل اون موقع این طوری فکر می کردم) استفاده کنم.&lt;br /&gt;یادم میآد آقای شریفی که اون موقع رئیس اداره محل کار من (انفورماتیک) بود گفت تنها در یه صورت مطمئن باش که اعزام می شی، اونم این که در آزمون اول بشی. اگه دوم شدی بدون که ممکنه خط بخوری.&lt;br /&gt;حالا من که اصلاً از امور دریایی سر در نمی آوردم، باید در آزمون تخصصی دریایی شرکت می کردم که خیلی از همکارام ازش سر در می آوردن. البته بخش دوم آزمون چیزی بود که من ازش خوب سر در می آوردم؛ یعنی زبان انگلیسی. پس سعی کردم در کوتاه مدت حداقل اطلاعات لازم رو در زمینه مسائل زیربنایی و اصلی امور دریایی و بندری یاد بگیرم.&lt;br /&gt;روز آزمونکه شد، با دیدن افرادی که شرکت کرده بودن، پاک ناامید شدم. فکر کردم که ای بابا؛ با این همه افرادی که کار تخصصی شون امور دریایی و بندریه، محاله من نمره قبولی بیارم؛ تاچه رسد به اول شدن. مثل این بود که یه متخصص کشاورزی رو مثلاً بیارن کنار من بشونن سر امتحان شبکه های کامپیوتری و هر دو به پرسشهایی درباره پروتکل های شبکه، اصول مهندسی نرم افزار و ... جواب بدیم. شک نداشتم که من برنده اون آزمون می شدم.&lt;br /&gt;با این حال جلسه رو ترک نکردم (عجب جمله ای!) و با امیدواری به پرسشهای تخصصی پاسخ دادم. بعد هم نوبت آزمون زبان شد که خیلی عجیب و سخت بود. با این که مدت زیادی بود زبان می خوندم (ترم 11 کانون زبان رو تموم کرده بودم؛ همون سیستم قدیمی ایران و آمریکا رو) سؤالهای اون آزمون برام سنگین بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-79329353612824945?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/04/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-450333696618401497</guid><pubDate>Tue, 21 Apr 2009 04:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-28T11:32:20.595+04:30</atom:updated><title>اول دفتر</title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;همه چیز به اواخر ژانویه سال 2003 میلادی (بهمن 1381) بر می گردد. زمانی که قرار شد برای حضور در دوره کارشناسی ارشد مدیریت امور دریایی به کشور سوئد برویم. مقصد، شهر کوچکی بود به نام مالمو (Malmö) در جنوب سوئد و هدف تحصیل در دانشگاه جهانی دریانوردی (WMU) که 25 سال پیش توسط سازمان بین المللی دریانوردی در آن شهر تأسیس شده.&lt;br /&gt;حس آن زمان، پیش از رفتن را به خوبی به یاد دارم. ترکیبی از امید، ابهام، کنجکاوی و پیشاپیش رضایتمندی از این فرصتی که زندگی پیش رویم قرار داده. رفتن به اروپا برای اولین بار، به خودی خود برایم انگیزه خوبی بود؛ تا چه رسد به دو سال زندگی در آنجا و درس خواندن و سفرهای متعددی که قرار بود متناسب با رشته درسی به بنادر اروپایی داشته باشیم (و امیدوارانه، شاید حتی سفری به آمریکا!)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;به خاطر دارم که در آن زمان، در محل کارم مشغله بسیار داشتم و به دلیل پروژه ها و مسؤولیت های متعددی که به مرور زمان جزو وظایف دائمی ام شده بود، بسیار خسته بودم. پس این سفر فرصتی هم بود تا از این گرفتاریها به یکباره کنده شوم.&lt;br /&gt;-در اینجا شاید بهتر باشد کمی هم درباره گذشته خودم بگویم تا مطالب بعدی مبهم نباشد:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;من متولد 21 تیر 1352 در شهر تهران هستم. در سال 1370 دیپلم ریاضی فیزیک گرفتم.&lt;br /&gt;در سال 1375 در رشته مهندسی کامپیوتر، گرایش نرم افزار از دانشگاه آزاد اسلامی، واحد تهران مرکزی فارغ التحصیل شدم. در سال 1380 تحصیلات کارشناسی ارشد خود را در رشته علوم ارتباطات اجتماعی، گرایش روزنامه نگاری، باز هم در دانشگاه آزاد اسلامی، واحد تهران مرکزی به پایان رساندم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;از سال 1370 فعالیت مطبوعاتی ام در روزنامه های ورزشی را از هفته نامه نیرو آغاز کردم و به مرور زمینه های مختلف مرتبط با خبرنگاری و روزنامه نگاری را تجربه کردم تا این که در نهایت در سال 1379 کار خود در مطبوعات ورزشی را با سردبیری روزنامه ورزشی پیروزی به پایان رساندم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;سفر به تایلند در اواخر سال 2008 میلادی (آذر 1377) و پوشش خبری بازیهای آسیایی 98 بانکوک برای روزنامه پیروزی یکی از بهترین و دلنشین ترین تجارب کاری من به شمار می رود. امیدوارم در فرصتی بتوانم در این مورد هم مطالبی بازگو کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن هم یک مجلد دو شماره ای فصلنامه پژوهش و سنجش را برای مرکز تحقیقات صدا و سیما سردبیری کردم و سپس بیشتر به تألیف مقاله های تخصصی علوم ارتباطات و به تناسب کارم در سازمان، مطالب تخصصی مرتبط با امور دریایی پرداختم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;در سال 1373 یک شرکت کامپیوتری تأسیس کردم که یک سال بعد، به دلایل مختلف از ادامه آن منصرف شدم و از بهمن 1374 در سازمان بنادر و دریانوردی به عنوان کارشناس کامپیوتر مشغول به کار شدم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-450333696618401497?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/04/2003-1381.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-6542808649868686508.post-466627858689997073</guid><pubDate>Sun, 19 Apr 2009 19:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-28T11:18:46.466+04:30</atom:updated><title>بهشت سرد من</title><description>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سلام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;این لحظه تولد بلاگ شخصی من است.&lt;br /&gt;این اتفاق باید زودتر می افتاد.&lt;br /&gt;اما الان هم دیر نیست.&lt;br /&gt;برایتان از بهشت سردم خواهم نوشت،&lt;br /&gt;و از تجارب زندگی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/6542808649868686508-466627858689997073?l=www.akrami.se%2Fparadise' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://www.akrami.se/paradise/2009/04/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (حمید)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>