۲۰۱۰/۱/۲

پُرتره

روز دوشنبه، بعد از کلاس، همراه با پیتر به عکاسی رفتیم. عکاس طرف قرارداد دانشگاه، مرد مسنی به‌نام آلن اولافسون (Allan Olofsson) بود که با حوصله هرچه تمامتر به سر و کله زدن با دانشجویانی از ملیتهای مختلف با عادات و روحیات متفاوت می‌پرداخت. وقتی می‌خواست عکس بگیره، به من گفت لبخند بزن؛ همیشه سعی کن چهره‌ات خندون باشه. و بعد یه عکس پرتره نیمچه خندون از من گرفت.
از همه دانشجویان در همان ابتدای ورود، عکس پرتره گرفته شده‌بود و این عکسها تا پایان دوره تحصیل، به انحاء مختلف مورد استفاده قرار می‌گرفت. مثلاً در دفتر همه استادها، تصویر و نام و رشته تحصیلی تمام دانشجوها، به‌تفکیک گرایش تحصیلی شون روی تابلو نصب شده‌بود. این موضوع با توجه به حضور دانشجوها از کشورهای مختلف و شباهت برخی چهره‌ها به هم، شناسایی دانشجوها رو برای اساتید آسانتر می‌کرد.
نمونه دیگه‌ای از کارایی این تصاویر، فهرستهای مصور مختلفی بود که از دانشجوها در اختیار همه بود و مثلاً به‌تفکیک گرایش تحصیلی، استقرار در خوابگاه یا بیرون خوابگاه، یا معیارهای دیگه مرتب شده‌بود. دانشجوها هم با استفاده از این فهرستهای مصور، به‌راحتی می‌تونستن همدیگه رو به چهره و اسم بشناسن. یا اگه کسی رو فقط به چهره می‌شناختن، اسمش رو پیدا کنن، ویا برعکس، از روی اسم کسی، با چهره‌اش آشنا بشن.



تصاویر استادها و کارکنان دانشگاه هم به‌همین ترتیب در اختیار دانشجویان بود.

بعد از عکسبرداری نوبت به افتتاح حساب در بانک رسید. بانک نوردیا (NORDEA). پیتر من رو نزدک بانک پیاده کرد و من خودم به داخل بانک رفتم. نوردیا با بانکهای اون موقع ایران خیلی تفاوت داشت. و البته از خیلی نظرات، از جمله طرز برخورد کارکنان و کارایی سیستم و ... هنوز هم با بهترینهای ما خیلی فاصله داره. اولین چیزی که متفاوت بود، سیستم نوبت دهی بود که برای من تازگی داشت. هر نفر به‌محض ورود به بانک، یه شماره می‌گرفت و منتظر می‌موند تا نوبتش بشه. بعد سراغ کانتر مربوطه می‌رفت و کارش انجام می‌شد.
خانمی که کار افتتاح حساب من رو انجام داد، علی‌رغم سن و جایگاه شغلی بالایی که داشت، خیلی خوشرو بود و با علاقه عجیبی کارش رو انجام می‌داد. کار من رو هم با سرعت و دقت انجام داد و بعد از چند دقیقه، کار بانکی من هم تموم شد. این‌بار با اتوبوس به خوابگاه برگشتم. اتوبوس‌های سبز مالمو ... .

۲۰۰۹/۱۲/۱۳

اولین روز حضور در دانشگاه

روز جمعه 7 فوریه 2003 (18 بهمن 1381) اولین روزی بود که به دانشگاه رفتم و اولین کسی که در آنجا ملاقات کردم، خانمی بود به‌نام لیندل لوندال (Lyndell Lundahl) که اصلیتش استرالیایی بود و با یه سوئدی ازدواج کرده‌بود. سمت او در دانشگاه، Student Services Officer یا به‌عبارتی «مسؤول خدمات دانشجویی» بود.




لیندل با چهره‌ای آکنده از محبت و جدیت، به‌من خوشامد گفت. لیندل ذاتاً همین طوری بود. هم مهربان و دوست داشتنی و هم کاملاً با دیسیپلین و جدی. دوستانی که زودتر رسیده‌بودن گفتن که همون روزهای اول گفته که ساعت 8 صبح یعنی دقیقاً 8؛ نه 5 دقیقه به 8 و نه 8 و یک دقیقه. این بهترین روشی بود که می‌شد اهمیت زمان و ضرورت بموقع انجام دادن هر کاری رو برای دانشجوها توصیف کرد.

لیندل به‌خاطر این‌که چند روزی دیرتر از بقیه به مالمو رسیده‌بودم، توضیحاتی را که قبلاً برای همه داده‌بود، برای من تکرار کرد. بعد هم گفت که دو سه روز آینده فرصت خوبیه تا با شهر مالمو آشنا بشم و از دوشنبه کلاسهام رو شروع کنم.

در اولین روز حضور در دانشگاه، یعنی دوشنبه باید به عکاسی می‌رفتم تا تصویر چهره‌ام در همان بدو ورود ثبت بشه. بعد هم نوبت بانک بود؛ باید یه حساب تو بانک نوردیا باز می‌کردم تا مبالغ مورد نظر از طرف دانشگاه به اون حساب ریخته بشه؛ چون دانشجویان بورسیه، هر ماه مبلغ مشخصی به‌عنوان شهریه دریافت می‌کردن.

۲۰۰۹/۱۲/۹

فروش لوازم دست دوم

یکی از عادتهای بسیار خوب سوئدی‌ها، فروش لوازم اضافی بود. برای این کار، روزهای خاصی در هفته، در مکانهای مشخصی مثل DrottningTorget بساط می‌کردن و لوازم و وسایل دست دوم خودشون رو به قیمت بسیار پایین می‌فروختن.



این رویه باعث می‌شد هم وسایلی که هنوز قابل استفاده هستن دور ریخته نشن و هم افرادی که بضاعت کافی ندارن بتونن با قیمت خیلی پایین، ملزومات مورد نیازشون رو خریداری کنن.

بازار مولوان (Möllevångstorget)

اولین روزهای حضورم در مالمو بود و تنها بودم. همسرم هنوز نیومده بود و من در حال کشف ویژگی های مالمو بودم.
با دو تا از همکلاسی هایم رفتیم به بازاری که در فضای باز میدان مولوان قرار داشت. این بازار در منطقه Möllevångstorget قرار داره. یک فضای بزرگ سنگفرش که از ظهر تا صبح خالیه، اما که از صبح تا ظهر، فروشنده‌هایی که بیشترشون عرب بودند، میزهای مخصوص فروش میوه رو در قسمتهای مشخصی از این فضا قرار می‌دادند و به فروش میوه و گل و ... مشغول می‌شدن.



اصولاً قیمت میوه در این بازار، نسبت به مغازه‌ها و سوپرمارکت ها به‌مراتب پایین‌تر بود و از نظر کیفیت هم واقعاً عالی بود. اصلاً نمی‌دونم چطور بود که میوه‌های مالمو خراب نمی‌شدن و ماندگاری خیلی زیادی داشتن. این بازار بعدها دائم مورد مراجعه ما قرار گرفت و محل اصلی خرید میوه برای ما بود.
دو سه تا مغازه هم بودن که بهشون می‌گفتیم مغازه عربها. تو این مغازه‌ها همه چیز پیدا می‌شد. .اقعاً هر چیزی که می‌خواستی؛ از سوسیس و کالباس حلال گرفته تا پنیر سفید صبحانه (از اون آلمانیا که قبلاً تو ایران هم فراوون بود)، کلوچه نوشین، زردچوبه، مربای شقاقل، تمبر هندی، آبلیمو و رب یک و یک، سس مهرام و ... .
یه نانوایی بربری (البته ماشینی) هم همون نزدیکیها بود که اون موقع هر بربری رو دونه‌ای 12 کرون می‌فروخت (با کرون اون موقع، می شد حدود 1400 تومان.)
یک رستوران ایرانی هم به‌نام نوروز کمی پایین‌تر از این میدون بود که می‌شد هر از چندگاهی خورش قیمه‌ای، کباب کوبیده‌ای، چیزی رو واقعاً با طعم ایرانی به بدن زد.
خلاصه این میدون برای خودش کلی مایه سرگرمی و محل مراجعه بود.

۲۰۰۹/۱۰/۱۳

سوئدی های سرد و بی احساس!

اولین بار که در خیابان های مالمو قدم می زدم، یک نکته توجهم را خیلی زیاد جلب کرد. اون هم طرز برخورد مردم با همدیگه بود.
تفاوت رفتار مردم مالمو با ایرانیها به حدی زیاد بود که در مقایسه با ما، اونها اصلاً همدیگه رو نگاه نمی کردن.
این طرز برخورد با اوصافی که از سوئدی ها شنیده بودم، همخوانی داشت: «مردم سوئد خیلی سرد و بی روح هستن! اصلاً احساس ندارن!»
اما حتماً شما هم باور دارید که برای درک هر چیزی باید به واقعیت و اصل موضوع پی برد؛ نه این که فقط به جنبه های ظاهری پرداخت و فوری قضاوت کرد.

در این مورد خاص، واقعیت ماجرا این بود که مردم از حقی به نام حریم شخصی برخوردارند و این حریم در سوئد برای همه و در همه جا محترم شمرده می شه. بنابراین خیره شدن یا نگاه های پی در پی به دیگران یکی از مصداق های بارز نقض حریم شخصیه؛ چرا که می تونه آرامش افراد رو به هم بزنه و حس بدی بهشون بده.
شاید به همین دلیل، رفتارهایی مثل بوسیدن و در آغوش گرفتن همدیگه توسط زوجهای جوان، در اماکن عمومی سوئد دیده می شد، بدون این که توجه خاصی رو به خودش جلب کنه و در عین حال، بدون این که اون زوج احساس ناراحتی کنن یا آرامششون به هم بخوره.
در واقع، اماکن عمومی مالمو، یه جورایی خصوصی هم بودن. همین وضعیت باعث می شد که اقوام دیگه هم در مالمو به راحتی و با تا حد زیادی با روش خودشون زندگی کنن، بدون این که مجبور باشن نگاه های سنگین مردمی رو که عقاید متفاوتی دارن تحمل کنن. به همین دلیل بود که عربها و مسلمون های زیادی با پوشش اسلامی در مالمو به راحتی زندگی می کردن. به همین دلیل بود که ... .
همین طور که در کوچه های مالمو قدم می زدم، با خودم فکر می کردم خیلی از ما ایرانیها نقاط قوت دیگران رو یه جوری نقطه ضعف جلوه می دیم و همیشه سعی می کنیم خودمون رو برتر و بهتر نشون بدم. البته می دونم این هم خوب نیست که خارجی ها رو کاملاً برتر و بدون نقص جلوه بدیم. مردم سوئد هم مثل مردم همه جای دنیا نقاط ضعفی دارن، اما این واقعیت اینه که کرامتهای اخلاقی و نقاط قوت اونها به قدری زیاده که واقعاً می شه روش صحیح زندگی رو از اونها یاد گرفت.