۲۰۰۹/۱۰/۱۳

سوئدی های سرد و بی احساس!

تاریخ: 18 بهمن 1381

اولین بار که در خیابان های مالمو قدم می زدم، یک نکته توجهم را خیلی زیاد جلب کرد. اون هم طرز برخورد مردم با همدیگه بود.
تفاوت رفتار مردم مالمو با ایرانیها به حدی زیاد بود که در مقایسه با ما، اونها اصلاً همدیگه رو نگاه نمی کردن.
این طرز برخورد با اوصافی که از سوئدی ها شنیده بودم، همخوانی داشت: «مردم سوئد خیلی سرد و بی روح هستن! اصلاً احساس ندارن!»
اما حتماً شما هم باور دارید که برای درک هر چیزی باید به واقعیت و اصل موضوع پی برد؛ نه این که فقط به جنبه های ظاهری پرداخت و فوری قضاوت کرد.
در این مورد خاص، واقعیت ماجرا این بود که مردم از حقی به نام حریم شخصی برخوردارند و این حریم در سوئد برای همه و در همه جا محترم شمرده می شه. بنابراین خیره شدن یا نگاه های پی در پی به دیگران یکی از مصداق های بارز نقض حریم شخصیه؛ چرا که می تونه آرامش افراد رو به هم بزنه و حس بدی بهشون بده.
شاید به همین دلیل، رفتارهایی مثل بوسیدن و در آغوش گرفتن همدیگه توسط زوجهای جوان، در اماکن عمومی سوئد دیده می شد، بدون این که توجه خاصی رو به خودش جلب کنه و در عین حال، بدون این که اون زوج احساس ناراحتی کنن یا آرامششون به هم بخوره.
در واقع، اماکن عمومی مالمو، یه جورایی خصوصی هم بودن. همین وضعیت باعث می شد که اقوام دیگه هم در مالمو به راحتی و با تا حد زیادی با روش خودشون زندگی کنن، بدون این که مجبور باشن نگاه های سنگین مردمی رو که عقاید متفاوتی دارن تحمل کنن. به همین دلیل بود که عربها و مسلمون های زیادی با پوشش اسلامی در مالمو به راحتی زندگی می کردن. به همین دلیل بود که ... .
همین طور که در کوچه های مالمو قدم می زدم، با خودم فکر می کردم خیلی از ما ایرانیها نقاط قوت دیگران رو یه جوری نقطه ضعف جلوه می دیم و همیشه سعی می کنیم خودمون رو برتر و بهتر نشون بدم. البته می دونم این هم خوب نیست که خارجی ها رو کاملاً برتر و بدون نقص جلوه بدیم. مردم سوئد هم مثل مردم همه جای دنیا نقاط ضعفی دارن، اما این واقعیت اینه که کرامتهای اخلاقی و نقاط قوت اونها به قدری زیاده که واقعاً می شه روش صحیح زندگی رو از اونها یاد گرفت.

۲۰۰۹/۱۰/۱۲

شوفاژ خاموش!

تاریخ: 17 بهمن 1381

در اتاق خودم در خوابگاه کمی احساس سرما می‌کردم. بخصوص بعد از این که به شیوه همین‌جا به یک عدد تی شرت و شلوار راحتی (مامان‌دوز نه ها، چینی‌دوز!) ملبس شدم. برای همین سراغ شوفاژ رفتم تا ببینم روشنه یا نه و کمی هم زیادش کنم. اما دیدم با این که درجه‌اش روی زیاده، خاموشه و با چرخاندن درجه هم تغییری نمی‌کنه.


به‌همین دلیل رفتم و فؤاد رو که مسؤول رسیدگی به امور خوابگاه بود پیدا کردم. فؤاد یه مرد میانسال قد بلند بود که اصلیت عراقی داشت، اما عمده زندگیش رو در اروپا زندگی کرده بود و غیر از انگلیسی و سوئدی، به زبان اسپانیایی هم صحبت می‌کرد. به فؤاد گفتم شوفاژ اتاق من خرابه و آمد داخل اتاق و دستی به شوفاژ زد. گفتم ببین سرده! خرابه دیگه!

بدون این که چیزی بگه، پنجره رو باز کرد و گفت دستت رو بگذار اینجا. دستم رو روی لبه بیرونی پنجره گذاشتم و یخ کردم. گفت: این سرده نه شوفاژ! منظورش این بود که شوفاژ خراب نیست و داره کار می‌کنه. و البته درست هم می‌گفت. شوفاژ در مقایسه با لبه بیرونی پنجره ولرم بود.

بعدها متوجه شدم که سوئدی ها اعتقاد دارند:

«چیزی به نام هوای بد وجود ندارد، بلکه گاهی لباس نامناسب داریم و احساس سرما می‌کنیم.»

یعنی در فصل سرد، لازم است حتی در داخل خانه لباس گرمتری بپوشیم. و این بر خلاف تصور و روش همیشگی ما (حداقل من واطرافیانم) بود که عادت داریم همیشه در داخل منزل با لباس تابستانی بگردیم و هوای داخل اتاقها به‌حدی گرم باشد که گاهی مجبور باشیم پنجره را هم کمی باز کنیم!


فؤاد رفت و من ماندم و محیط سردی که باید باهاش کنار می اومدم. برای همین هم رفتم سراغ چمدون و یه بلوز گرم در آوردم و پوشیدم.  شاید این اولین موردی بود که سیستم زندگی در سوئد من رو مجبور به انطباق با خودش می کرد. چیزی که بعدها نمونه های زیادی از اون برام پیش اومد و من البته اکثر اونها رو با اشتیاق می پذیرفتم.


۲۰۰۹/۱۰/۳

خوابگاه هنریک اسمیت

تاریخ: 17 بهمن 1381

به خوابگاه دانشگاه بین المللی دریانوردی رسیدیم. ساختمانی که به اسم Henrik Smith Hostel شناخته می‌شود و مثل بقیه ساختمانهای مالمو، ظاهری سنتی و قدیمی داشت. ساختمانی با آجرهای قرمز، سقف هشتی و پنجره‌ها و در و پیکر نسبتاً قدیمی.
بعداً فهمیدم که ساختمان خوابگاه حداقل 50 ساله بود، اما تفاوت در اینه که در سوئد فرهنگ نگهداری ساختمان خیلی بالاتر از ایرانه. در نتیجه به‌جای این‌که عمر مفید ساختمانها 20 یا حداکثر 30 سال باشه، با تعمیر و نگهداری خوب و اساسی، به‌راحتی به 100 سال هم می‌رسه و همچنان قابل استفاده است. البته خوابگاه یک بخش جدید هم داشت که تازه ساخته شده‌بود، اما من قرار بود در قسمت قدیمی مستقر بشم.



هرکدام از اتاقهای قسمت قدیمی یک سوئیت کامل بود که یک مینی‌آشپزخانه هم کنارش داشت، اما بخش جدید فقط اتاق بود و آشپزی رو باید در یک آشپزخانه مشترک که در هر طبقه یکی بود، انجام می‌دادی.
وارد خوابگاه که شدم، پیتر من رو به خانمی به‌اسم خانم براون معرفی کرد؛ خانمی از کشور هندوراس که هم مدیریت داخلی خوابگاه بر عهده‌اش بود و هم در خوابگاه زندگی می‌کرد. کمی بعد فهمیدم که او همسر آقای براون، مسؤول امور آموزشی دانشگاه است.

خانم براون با این‌که سن و سالی ازش گذشته بود، خیلی چابک، جدی و در عین حال مهربان بود. او به من خوشامد گفت و بعد هم اتاق من رو بهم نشون داد. اتاق 605 در طبقه ششم ساختمان. اما خودش سوار آسانسور نشد و از پله‌ها بالا اومد. او کلاً با آسانسور مشکل داشت و ترجیح می‌داد از راه پله استفاده کند.
وقتی چمدان‌هایم را داخل اتاق گذاشتم و خانم براون هم از من خداحافظی کرد، تنها شدم و شروع کردم به اکتشاف اتاق و امکانات آن.
کامپیوتر متصل به اینترنت پرسرعت مهمترین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد و با استفاده از اون یه تماس با تهران گرفتم و گفتم که رسیده ام. بعد هم شروع کردم به خواندن راهنمایی های موجود در پوشه ام؛ از قبیل آدرس مراکز خرید و ... .