۲۰۰۹/۵/۳۱

یه علامت منفی بزرگ

تاریخ: 17 بهمن 1381

پیتر (Peter WETTERLUND) یکی از کارکنان دانشگاهه که حکم آچار فرانسه داره. خیلی از کارهای هماهنگی، ایاب و ذهاب، انتشارات و … رو با همکاری یکی دیگه از کارکنان دانشگاه به اسم یوران (Göran PERSSON) انجام می‌ده و چقدر هم عالی. این دو نفر همیشه با هم هماهنگ بودند.
وقتی از فرودگاه بیرون رفتیم، سوز سرد هوای اسکاندیناوی برای اولین بار به صورتم خورد. من ذاتاً این طوریم که سرما رو بیشتر از گرما می‌تونم تحمل کنم. شاید برای همین اون سرما برام خیلی آزار دهنده نبود. سوار ماشین شدیم و به طرف مالمو راه افتادیم.
همینطور که روی پل اوره ساند حرکت می‌کردیم، پیتر کلی برام تعریف کرد از شرایط اونجا، از پل، از دانشجوهای قبلی و احساساتی که داشتن، و مهمتر از همه گفت: الان که داری میای فکر می‌کنی خیلی زمان داری، اما تا چشم به‌هم بزنی می‌بینی تموم شده و باید برگردی کشورت. از زمانت باید به‌بهترین شکل استفاده کنی. و من خیلی زود فهمیدم که این تجربه خیلی واقعیه.
مرز بین سوئد و دانمارک، یه جایی بینابین پل بود. وقتی از اون نقطه رد شدیم، گفت «به سوئد خوش آمدی» بالاخره از پل گذشتیم و وارد سرزمین سوئد و شهر مالمو شدیم. اما با دیدن در و دیوار شهر و حال و هوای کلی حاکم بر اون، به‌شدت از اومدن به سوئد پشیمون شدم. تو افکار خودم اینجا رو (و تقریباً تمام شهرهای اروپا رو) یه شهر پیشرفته و مدرن می‌دیدم با ساختمونهای شیک و امروزی. شاید خیلی مدرن‌تر از اون چیزی که تو خیابونهای شمالی تهران بیشتر می‌بینیم. اما واقعیت مالمو چیز دیگه‌ای بود. اینجا بیشتر شبیه دهات یا نهایتاً یه شهرستان کوچیک بود. البته من می‌دونستم که مالمو از نظر بزرگی و جمعیت سومین شهر بزرگ سوئده و احتمالاً متفاوت از پایتخت، یعنی استکهلم، اما تو ذهنم دیگه اینقدر افتضاح تصورش نکرده‌بودم.
دیوارها قدیمی و آجری، خیابونها باریک، رنگ و نوع عجیب و متفاوت لباسهای مردم، دوچرخه‌سواری فراوون، کلی پیرمرد و پیر زن … وای! اینا همه عین در و دهات خودمونه که. این چه اروپاییه؟ حالم به‌هم خورد. کاش اصلاً قبول نشده‌بودم. با این همه درد سر خونه و زندگی رو جمع کردیم و اومدیم؛ تازه بعدش هم که تعهد دادیم سه برابر مدت تحصیلات بریم بنادر جنوبی. آخه چه کاریه؟ اصلاً ارزشش رو داشت؟ زبون رسمی هم که سوئدیه. البته پیتر می‌گفت مردم سوئد بیشترشون انگلیسی رو خوب حرف می‌زنن، غیر از پیرمردها و پیرزنهایی که سنشون خیلی بالا باشه.
اما به‌هرحال حتماً نمی‌شه با این مردم درست ارتباط برقرار کرد. دانشگاه هم که حتماً خیلی سخته. اصلاً این رشته رو هم که من علاقه‌ای بهش ندارم. آخه این چه کاریه؟ این چه پیشرفتیه؟ این چه تقدیری بود تو زندگیم؟
خلاصه یه لحظه افکارم کاملاً منفی شد. اصلاً شدم عین یه علامت منفی بزرگ.

۲۰۰۹/۵/۱۷

آمستردام، کپنهاگ، ... مالمو

تاریخ: 17 بهمن 1381

وارد فرودگاه شیپول شدم (Amsterdam Airport Schiphol)، در حالی که این اولین تجربه حضورم در اروپا بود. باید چند ساعتی تو فرودگاه منتظر می موندم تا زمان پرواز آمستردام به کپنهاگ برسه. چون پرواز دو طرفه بود، بارها رو هم نباید می گرفتم و خودشون بارها رو به هواپیمای دوم منتقل می کردن. بنابراین شروع کردم به گشت زدن در داخل فرودگاه. فرودگاه قشنگ و بزرگ و پرترافیکی بود. مدتی رو صرف تماشای باند فرودگاه و هواپیماهایی کردم که هر چند ثانیه (فکر می کنم هر 40 ثانیه یکی) روی باند فرودگاه می شستن. در عین حال به آدمها هم توجه داشتم. البته آدمها تفاوتهایی با مردم ما داشتند، اما جو خیلی صمیمانه تر از اون چیزی بود که انتظار داشتم. در واقع مردم بیشتر سرشون به کار خودشون بود و کسی به کار کسی کار نداشت.
ظهر شده بود و من دنبال یه جایی بودم که نماز بخونم. در کمال تعجب روی تابلوها دیدم که در این فرودگاه اتاق نماز (Prayer Room) هم هست. برام جالب بود که در یک فرودگاه اروپایی فکر نماز مسلمون ها رو هم کرده باشن و براشون احترام قائل باشن.
وقتی هواپیما در کپنهاگ به زمین نشست، من به رویای زیبام نزدیک شدم. انگار از گذشته هم تقدیر این بود که من یه جوری با سوئد مرتبط بشم. یه نمونه اش این:

...

یادم میاد وقتی دنبال مدرک سربازیم بودم، یه روز بهم گفته بودن ساعت 7 صبح بیا. از 7 تا 11 و نیم منتظر بودیم تا مسؤولش بیاد و کار رو شروع کنه. وقتی نوبت من شد، اعتراض کردم و گفتم اگه قرار بود 11 و نیم شروع بشه چرا گفتین 7 صبح بیاین؟ در جواب بهم گفتن برو بابا مگه اینجا سوئده!

...

بعد از گذر از مراحل کنترل پاسپورت و … به سالن تحویل بار رسیدم. اما یکی از بستههای من نبود. هرچی منتظر شدم نبود که نبود. یه نفر از دانشگاه که اسمش پیتر بود اومده بود دنبال من و در سالن بیرون منتظرم بود. نگران این هم بودم که نکنه بره و من تنها بمونم و مجبور بشم تا مالمو تنهایی برم. بالاخره به مسؤولان فرودگاه گفتم. گفتن گاهی پیش میاد، ممکنه به خاطر وزن هواپیما بعضی از بارها رو با پرواز بعدی بیارن و …. بالاخره هم از من خواستن که آدرسم رو همراه مشخصات بسته بنویسم و شکل رو هم از روی انواع موجود علامت بزنم تا خودشون بفرستن.
وقتی با بسته های موجودم رفتم بیرون، پیتر منتظرم بود. فکر می کنم یک ساعت و نیم بیشتر از حد معمول منتظر بود، اما خم به ابرو نیاورد. فقط گفت داشتم فکر می کردم شاید نیومده باشی. بعد هم به طرف ماشین وَن دانشگاه رفتیم. با افتادگی تمام به من کمک کرد تا وسایلم رو توی ماشین بگذارم و بعد سوار شدیم. به محض این که سوار شدم، یه پوشه بهم داد که داخلش خیلی چیزها بود: پیام خوشامد رئیس دانشگاه، نقشه شهر مالمو، کارت تردد با اتوبوس، کلید اتاق خوابگاه، راهنما و کارت عضویت کتابخانه دانشگاه، راهنمای خرید از فروشگاههای مالمو، و هزار قلم اطلاعاتی دیگه.
کپنهاگ البته پایتخت دانمارکه. این رو می دونم. داستان اینه که از سال 2001 تونلی به طول 8 کیلومتر زیر دریا و در امتدادش پلی به طول 8 کیلومتر روی دریا بین دانمارک و سوئد در جنوب سوئد ساخته شد که شهر مالمو رو به کپنهاگ وصل می کنه. این پل دو طبقه است و در یک طبقه اش قطار و در طبقه دیگرش ماشینها حرکت می کنند. بهش می گن پل اوره ساند (Oresund). قبل از اون بین این دو کشور با کشتی تردد می کردن، اما الان مسافت بین این دو شهر رو می شه در مدت زمان حدود 20 دقیقه طی کرد.


با وجود این پل، برای رفتن به جنوب سوئد راحتتر و ارزونتره که به کپنهاگ بریم تا به استکهلم؛ چرا که از استکهلم تا مالمو با سریعترین قطار، 4 ساعت راهه.

۲۰۰۹/۵/۹

طعم غذای هواپیمایی KLM

تاریخ: 17 بهمن 1381


در فرودگاه همسرم خیلی بی قرار بود. مادرم هم بسیار غمگین بود و بقیه هم کم و بیش همین طوری بودند. دوری و جدایی البته برای همه ما سخت بود، اما تفاوت در این بود که من در گوشه ذهنم کنجکاوی و اشتیاق رسیدن به مقصد را هم داشتم و همین به من کمک می کرد تا راحتتر از سایرین جدا شوم.
بارها رو تحویل دادم و به طرف سالن پرواز رفتم. بعد از مدتی انتظار و کنترل پاسپورت و …، زمان سوار شدن به هواپیما رسید. خیلی زود هواپیما از زمین بلند شد و به طرف شمال غربی رهسپار مقصد اولیه شد.
این اولین بار بود که من با یک پرواز خارجی (غیر از ایران ایر) پرواز می کردم. به همین جهت رفتار مهماندارها و نوع برخورد اونها با مسافران برایم جالب بود. وقت پذیرایی که رسید، مردی جا افتاده و با ظاهری بسیار متشخص کنار صندلی من اومد و پرسید غذا چی میل دارم و نوشیدنی چطور. به نظرم اینطوری اومد که علی رغم این که خیلی با علاقه و اشتیاق کار می کنه، این کار براش کلاس پایینه و شاید به اجبار داره مهمانداری می کنه. در واقع تیپ و رفتارش برام کمی عجیب بود و با تصورم از یک مهماندار هواپیما سازگاری نداشت.
برا همین بهش گفتم مثل این که کارت رو خیلی دوست داری! گفت البته که دوست دارم. گفتم تازه شروع کردی؟ خسته نیستی؟ گفت تازه شروع نکردم؛ چندین ساله که این کارمه و خیلی هم دوستش دارم. البته الان 20 ساعته که نخوابیدم، اما چون عاشق کارم هستم و ضمناً دارم می رم پیش خانواده ام، خیلی هم خوشحالم.
باید بگم این اولین بار بود که یک نفر رو می دیدم که درباره شغل و زندگیش نِک و نال نمی کرد! و در عین خستگی داشت کارش رو با علاقه و وظیفه شناسی انجام می داد. مزه اون وعده غذایی در هواپیما برای من با طعم خوش احترام به مسافر (مشتری) و وظیفه شناسی مهماندار در قبال اون، کامل شد و هیچ وقت از یادم نرفت.
یه دوست قدیمی دارم که زمان دانشگاه می گفت حتی اگه بشه از شیطون هم چیز خوبی یاد گرفت، باید یاد گرفت. من هم فکر می کنم این ایده جالبیه و می تونه برای آدما مفید باشه. حالا شیطون که جای خود، از یه آدم شریف که داشت کار مهمانداری می کرد که حتماً می شد وجدان و انضباط کاری رو یاد گرفت.

۲۰۰۹/۵/۲

اعزام با گروه

تاریخ تقریبی: دی و بهمن 1381


در دانشگاه جهانی دریانوردی، سه ماه اول مخصوص آموزش زبان به نام ESSP است. بر اساس قواعد، من نیازی به گذراندن دوره زبان نداشتم و لذا باید سه ماه دیرتر و در اواسط اردیبهشت ماه به سوئد می رفتم. یعنی همه 10 نفر اعزامی سازمان می رفتند و من می ماندم تا سه ماه بعد. اما در اون شرایط هیچ تضمینی نبود که بعد از سه ماه همه چیز به هم نخوره. شرایط مماکت ما رو که می بینید؛ هر لحظه ممکنه هر اتفاقی بیفته. البته یه توجیه دیگه برای زودتر رفتنم این بود که می خواستم از مباحث دریایی که در دوره ESSP مطرح می شد استفاده کنم و با این موضوعات بیشتر آشنا بشم.
بنابراین همه تلاشم رو کردم تا در همون مرحله اول به سوئد اعزام بشم. نتیجه هم داد و با حمایت آقای پارسیان (مدیرکل وقت انفورماتیک سازمان) و تأیید مدیرعامل سازمان، من هم به ده نفر دیگه ملحق شدم، اما مقدمات سفر و بلیتم و … چند روز دیرتر فراهم شد.
بالاخره بعد از راست و ریست کردن کارهام (تحویل کارهای جاری سازمانی، تسویه آپارتمان اجارهای مون، انجام مقدمات گرفتن ویزا و سفر خانمم که قرار بود چند هفته بعد به من ملحق بشه و …) وقت سفر رسید. یعنی باید باور می کردم؟
بله من داشتم می رفتم سوئد. سفرهای خارجی قبلی من امارات و تایلند بود و از اونجا که شرایط جامعه تایلند و تفاوتهای اون با کشورمون تأثیر زیادی روی من گذاشته بود، دائم فکر می کردم که جامعه اروپا چه جوریه؟ بهتره یا بدتر؟ اونجا راحتتر می شه زندگی کرد یا قراره تبعیض نژادی اذیتم کنه؟
خیلیها می گفتند اروپاست و تبعیض نژادی. از خارجی ها و مو مشکی ها خوششون نمیاد. به هرحال با خودشون فرق می کنی و همین اذیتت می کنه.
همه اینها یه علامت سؤال بزرگ تو سرم ساخته بود و به همین نوعی نگرانی رو هم با خودم می بردم.
سرانجام روز سفر رسید. من باید با پرواز KLM ساعت 2 و 50 دقیقه بامداد پنجشنبه 17 بهمن 1381(6 فوریه 2003 مبلادی) از طریق آمستردام به کپنهاگ می رفتم و بعد به مالمو در جنوب سوئد.