طعم غذای هواپیمایی KLM
تاریخ: 17 بهمن 1381
در فرودگاه همسرم خیلی بی قرار بود. مادرم هم بسیار غمگین بود و بقیه هم کم و بیش همین طوری بودند. دوری و جدایی البته برای همه ما سخت بود، اما تفاوت در این بود که من در گوشه ذهنم کنجکاوی و اشتیاق رسیدن به مقصد را هم داشتم و همین به من کمک می کرد تا راحتتر از سایرین جدا شوم.
بارها رو تحویل دادم و به طرف سالن پرواز رفتم. بعد از مدتی انتظار و کنترل پاسپورت و …، زمان سوار شدن به هواپیما رسید. خیلی زود هواپیما از زمین بلند شد و به طرف شمال غربی رهسپار مقصد اولیه شد.
این اولین بار بود که من با یک پرواز خارجی (غیر از ایران ایر) پرواز می کردم. به همین جهت رفتار مهماندارها و نوع برخورد اونها با مسافران برایم جالب بود. وقت پذیرایی که رسید، مردی جا افتاده و با ظاهری بسیار متشخص کنار صندلی من اومد و پرسید غذا چی میل دارم و نوشیدنی چطور. به نظرم اینطوری اومد که علی رغم این که خیلی با علاقه و اشتیاق کار می کنه، این کار براش کلاس پایینه و شاید به اجبار داره مهمانداری می کنه. در واقع تیپ و رفتارش برام کمی عجیب بود و با تصورم از یک مهماندار هواپیما سازگاری نداشت.
برا همین بهش گفتم مثل این که کارت رو خیلی دوست داری! گفت البته که دوست دارم. گفتم تازه شروع کردی؟ خسته نیستی؟ گفت تازه شروع نکردم؛ چندین ساله که این کارمه و خیلی هم دوستش دارم. البته الان 20 ساعته که نخوابیدم، اما چون عاشق کارم هستم و ضمناً دارم می رم پیش خانواده ام، خیلی هم خوشحالم.
باید بگم این اولین بار بود که یک نفر رو می دیدم که درباره شغل و زندگیش نِک و نال نمی کرد! و در عین خستگی داشت کارش رو با علاقه و وظیفه شناسی انجام می داد. مزه اون وعده غذایی در هواپیما برای من با طعم خوش احترام به مسافر (مشتری) و وظیفه شناسی مهماندار در قبال اون، کامل شد و هیچ وقت از یادم نرفت.
یه دوست قدیمی دارم که زمان دانشگاه می گفت حتی اگه بشه از شیطون هم چیز خوبی یاد گرفت، باید یاد گرفت. من هم فکر می کنم این ایده جالبیه و می تونه برای آدما مفید باشه. حالا شیطون که جای خود، از یه آدم شریف که داشت کار مهمانداری می کرد که حتماً می شد وجدان و انضباط کاری رو یاد گرفت.
در فرودگاه همسرم خیلی بی قرار بود. مادرم هم بسیار غمگین بود و بقیه هم کم و بیش همین طوری بودند. دوری و جدایی البته برای همه ما سخت بود، اما تفاوت در این بود که من در گوشه ذهنم کنجکاوی و اشتیاق رسیدن به مقصد را هم داشتم و همین به من کمک می کرد تا راحتتر از سایرین جدا شوم.
بارها رو تحویل دادم و به طرف سالن پرواز رفتم. بعد از مدتی انتظار و کنترل پاسپورت و …، زمان سوار شدن به هواپیما رسید. خیلی زود هواپیما از زمین بلند شد و به طرف شمال غربی رهسپار مقصد اولیه شد.
این اولین بار بود که من با یک پرواز خارجی (غیر از ایران ایر) پرواز می کردم. به همین جهت رفتار مهماندارها و نوع برخورد اونها با مسافران برایم جالب بود. وقت پذیرایی که رسید، مردی جا افتاده و با ظاهری بسیار متشخص کنار صندلی من اومد و پرسید غذا چی میل دارم و نوشیدنی چطور. به نظرم اینطوری اومد که علی رغم این که خیلی با علاقه و اشتیاق کار می کنه، این کار براش کلاس پایینه و شاید به اجبار داره مهمانداری می کنه. در واقع تیپ و رفتارش برام کمی عجیب بود و با تصورم از یک مهماندار هواپیما سازگاری نداشت.
برا همین بهش گفتم مثل این که کارت رو خیلی دوست داری! گفت البته که دوست دارم. گفتم تازه شروع کردی؟ خسته نیستی؟ گفت تازه شروع نکردم؛ چندین ساله که این کارمه و خیلی هم دوستش دارم. البته الان 20 ساعته که نخوابیدم، اما چون عاشق کارم هستم و ضمناً دارم می رم پیش خانواده ام، خیلی هم خوشحالم.
باید بگم این اولین بار بود که یک نفر رو می دیدم که درباره شغل و زندگیش نِک و نال نمی کرد! و در عین خستگی داشت کارش رو با علاقه و وظیفه شناسی انجام می داد. مزه اون وعده غذایی در هواپیما برای من با طعم خوش احترام به مسافر (مشتری) و وظیفه شناسی مهماندار در قبال اون، کامل شد و هیچ وقت از یادم نرفت.
یه دوست قدیمی دارم که زمان دانشگاه می گفت حتی اگه بشه از شیطون هم چیز خوبی یاد گرفت، باید یاد گرفت. من هم فکر می کنم این ایده جالبیه و می تونه برای آدما مفید باشه. حالا شیطون که جای خود، از یه آدم شریف که داشت کار مهمانداری می کرد که حتماً می شد وجدان و انضباط کاری رو یاد گرفت.

1 نظر:
ای داد که من چقدر از این مزه های توی دهنم دارم.
مزه یه صبحونه خوب توی آشپزخونه.
مزه یه آبمیوه بد اما به یادموندنی توی اتاق رئیس.
مزه کاکائوهایی که رئیس سوغاتی آورد.
مزه خنده.
مزه خستگی.
مزه گریه و شوری توام با دلتنگی.
مزه یه خداحافظی بی موقع.
مزه تابیدن نور از پشت کسی که داره می ره از پله ها پائین اما نگاهش رو به بالاست.
مزه چیزهایی که اگر هم نباشند باز هم مزه هاشون می مونه
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی