آمستردام، کپنهاگ، ... مالمو
تاریخ: 17 بهمن 1381
وارد فرودگاه شیپول شدم (Amsterdam Airport Schiphol)، در حالی که این اولین تجربه حضورم در اروپا بود. باید چند ساعتی تو فرودگاه منتظر می موندم تا زمان پرواز آمستردام به کپنهاگ برسه. چون پرواز دو طرفه بود، بارها رو هم نباید می گرفتم و خودشون بارها رو به هواپیمای دوم منتقل می کردن. بنابراین شروع کردم به گشت زدن در داخل فرودگاه. فرودگاه قشنگ و بزرگ و پرترافیکی بود. مدتی رو صرف تماشای باند فرودگاه و هواپیماهایی کردم که هر چند ثانیه (فکر می کنم هر 40 ثانیه یکی) روی باند فرودگاه می شستن. در عین حال به آدمها هم توجه داشتم. البته آدمها تفاوتهایی با مردم ما داشتند، اما جو خیلی صمیمانه تر از اون چیزی بود که انتظار داشتم. در واقع مردم بیشتر سرشون به کار خودشون بود و کسی به کار کسی کار نداشت.
ظهر شده بود و من دنبال یه جایی بودم که نماز بخونم. در کمال تعجب روی تابلوها دیدم که در این فرودگاه اتاق نماز (Prayer Room) هم هست. برام جالب بود که در یک فرودگاه اروپایی فکر نماز مسلمون ها رو هم کرده باشن و براشون احترام قائل باشن.
وقتی هواپیما در کپنهاگ به زمین نشست، من به رویای زیبام نزدیک شدم. انگار از گذشته هم تقدیر این بود که من یه جوری با سوئد مرتبط بشم. یه نمونه اش این:
...
یادم میاد وقتی دنبال مدرک سربازیم بودم، یه روز بهم گفته بودن ساعت 7 صبح بیا. از 7 تا 11 و نیم منتظر بودیم تا مسؤولش بیاد و کار رو شروع کنه. وقتی نوبت من شد، اعتراض کردم و گفتم اگه قرار بود 11 و نیم شروع بشه چرا گفتین 7 صبح بیاین؟ در جواب بهم گفتن برو بابا مگه اینجا سوئده!
...
بعد از گذر از مراحل کنترل پاسپورت و … به سالن تحویل بار رسیدم. اما یکی از بستههای من نبود. هرچی منتظر شدم نبود که نبود. یه نفر از دانشگاه که اسمش پیتر بود اومده بود دنبال من و در سالن بیرون منتظرم بود. نگران این هم بودم که نکنه بره و من تنها بمونم و مجبور بشم تا مالمو تنهایی برم. بالاخره به مسؤولان فرودگاه گفتم. گفتن گاهی پیش میاد، ممکنه به خاطر وزن هواپیما بعضی از بارها رو با پرواز بعدی بیارن و …. بالاخره هم از من خواستن که آدرسم رو همراه مشخصات بسته بنویسم و شکل رو هم از روی انواع موجود علامت بزنم تا خودشون بفرستن.
وقتی با بسته های موجودم رفتم بیرون، پیتر منتظرم بود. فکر می کنم یک ساعت و نیم بیشتر از حد معمول منتظر بود، اما خم به ابرو نیاورد. فقط گفت داشتم فکر می کردم شاید نیومده باشی. بعد هم به طرف ماشین وَن دانشگاه رفتیم. با افتادگی تمام به من کمک کرد تا وسایلم رو توی ماشین بگذارم و بعد سوار شدیم. به محض این که سوار شدم، یه پوشه بهم داد که داخلش خیلی چیزها بود: پیام خوشامد رئیس دانشگاه، نقشه شهر مالمو، کارت تردد با اتوبوس، کلید اتاق خوابگاه، راهنما و کارت عضویت کتابخانه دانشگاه، راهنمای خرید از فروشگاههای مالمو، و هزار قلم اطلاعاتی دیگه.
کپنهاگ البته پایتخت دانمارکه. این رو می دونم. داستان اینه که از سال 2001 تونلی به طول 8 کیلومتر زیر دریا و در امتدادش پلی به طول 8 کیلومتر روی دریا بین دانمارک و سوئد در جنوب سوئد ساخته شد که شهر مالمو رو به کپنهاگ وصل می کنه. این پل دو طبقه است و در یک طبقه اش قطار و در طبقه دیگرش ماشینها حرکت می کنند. بهش می گن پل اوره ساند (Oresund). قبل از اون بین این دو کشور با کشتی تردد می کردن، اما الان مسافت بین این دو شهر رو می شه در مدت زمان حدود 20 دقیقه طی کرد.
وارد فرودگاه شیپول شدم (Amsterdam Airport Schiphol)، در حالی که این اولین تجربه حضورم در اروپا بود. باید چند ساعتی تو فرودگاه منتظر می موندم تا زمان پرواز آمستردام به کپنهاگ برسه. چون پرواز دو طرفه بود، بارها رو هم نباید می گرفتم و خودشون بارها رو به هواپیمای دوم منتقل می کردن. بنابراین شروع کردم به گشت زدن در داخل فرودگاه. فرودگاه قشنگ و بزرگ و پرترافیکی بود. مدتی رو صرف تماشای باند فرودگاه و هواپیماهایی کردم که هر چند ثانیه (فکر می کنم هر 40 ثانیه یکی) روی باند فرودگاه می شستن. در عین حال به آدمها هم توجه داشتم. البته آدمها تفاوتهایی با مردم ما داشتند، اما جو خیلی صمیمانه تر از اون چیزی بود که انتظار داشتم. در واقع مردم بیشتر سرشون به کار خودشون بود و کسی به کار کسی کار نداشت.
ظهر شده بود و من دنبال یه جایی بودم که نماز بخونم. در کمال تعجب روی تابلوها دیدم که در این فرودگاه اتاق نماز (Prayer Room) هم هست. برام جالب بود که در یک فرودگاه اروپایی فکر نماز مسلمون ها رو هم کرده باشن و براشون احترام قائل باشن.
وقتی هواپیما در کپنهاگ به زمین نشست، من به رویای زیبام نزدیک شدم. انگار از گذشته هم تقدیر این بود که من یه جوری با سوئد مرتبط بشم. یه نمونه اش این:
...
یادم میاد وقتی دنبال مدرک سربازیم بودم، یه روز بهم گفته بودن ساعت 7 صبح بیا. از 7 تا 11 و نیم منتظر بودیم تا مسؤولش بیاد و کار رو شروع کنه. وقتی نوبت من شد، اعتراض کردم و گفتم اگه قرار بود 11 و نیم شروع بشه چرا گفتین 7 صبح بیاین؟ در جواب بهم گفتن برو بابا مگه اینجا سوئده!
...
بعد از گذر از مراحل کنترل پاسپورت و … به سالن تحویل بار رسیدم. اما یکی از بستههای من نبود. هرچی منتظر شدم نبود که نبود. یه نفر از دانشگاه که اسمش پیتر بود اومده بود دنبال من و در سالن بیرون منتظرم بود. نگران این هم بودم که نکنه بره و من تنها بمونم و مجبور بشم تا مالمو تنهایی برم. بالاخره به مسؤولان فرودگاه گفتم. گفتن گاهی پیش میاد، ممکنه به خاطر وزن هواپیما بعضی از بارها رو با پرواز بعدی بیارن و …. بالاخره هم از من خواستن که آدرسم رو همراه مشخصات بسته بنویسم و شکل رو هم از روی انواع موجود علامت بزنم تا خودشون بفرستن.
وقتی با بسته های موجودم رفتم بیرون، پیتر منتظرم بود. فکر می کنم یک ساعت و نیم بیشتر از حد معمول منتظر بود، اما خم به ابرو نیاورد. فقط گفت داشتم فکر می کردم شاید نیومده باشی. بعد هم به طرف ماشین وَن دانشگاه رفتیم. با افتادگی تمام به من کمک کرد تا وسایلم رو توی ماشین بگذارم و بعد سوار شدیم. به محض این که سوار شدم، یه پوشه بهم داد که داخلش خیلی چیزها بود: پیام خوشامد رئیس دانشگاه، نقشه شهر مالمو، کارت تردد با اتوبوس، کلید اتاق خوابگاه، راهنما و کارت عضویت کتابخانه دانشگاه، راهنمای خرید از فروشگاههای مالمو، و هزار قلم اطلاعاتی دیگه.
کپنهاگ البته پایتخت دانمارکه. این رو می دونم. داستان اینه که از سال 2001 تونلی به طول 8 کیلومتر زیر دریا و در امتدادش پلی به طول 8 کیلومتر روی دریا بین دانمارک و سوئد در جنوب سوئد ساخته شد که شهر مالمو رو به کپنهاگ وصل می کنه. این پل دو طبقه است و در یک طبقه اش قطار و در طبقه دیگرش ماشینها حرکت می کنند. بهش می گن پل اوره ساند (Oresund). قبل از اون بین این دو کشور با کشتی تردد می کردن، اما الان مسافت بین این دو شهر رو می شه در مدت زمان حدود 20 دقیقه طی کرد.
با وجود این پل، برای رفتن به جنوب سوئد راحتتر و ارزونتره که به کپنهاگ بریم تا به استکهلم؛ چرا که از استکهلم تا مالمو با سریعترین قطار، 4 ساعت راهه.


1 نظر:
tajrobatoon jaleb bood , manam baraye daneshgahe malmo acceptance gereftam ama moradadam ke beram, be harhal khoondane tajrobyate safaretoon kheili baram mofid bood :)
ارسال يک نظر
<< صفحه اصلی